یه سه ماهی میشه که قهریم
قهر که نه ارتباطی نداریم و حرف نمی زنیم
رضوانه گفت گفتی که من قهر نکردم
لابد منم که جواب سلام ندادم
به هرحال مهم نیست
دیگه هیچ حسی بهت ندارم حتی یه ذره
تنها یه چیز هست که آزارم میده
اونم گشتنت با مبیناست
مریم مگه همونی نبودی که می گفتی من و اون دنیامون یا هم فرق میکنه؟
مگه تو نبودی که دو روز به خاطر همین موضوع از دستم ناراحت بودی؟
چی شد؟
اون شد آدم خوبه؟
من شدم بد عالم؟
دوست داشتم
قرار بود کنار هم باشیم
با هم حرف یزنیم
حق نداشتی به خاطر اینکه به خاطر فوت فرهام درکت نمی کردم
کنارم بزاری و بری با کسی که می گفتی ازش بدت میاد
حالا هم که گذشته
ولی بدون اومده بودم که بمونم
برای همیشه
اومده بودم کوه باشم همونطوری که برای حانیه بودم
اومده بودم که هفتم رو جبران کنم
ولی تو منو دوست داشتنم رو احساسم رو و احترامی که برات قائل بودم رو
فدای فرهام و مبینا و بزرگ شدنت کردی
امیدوارم هرجایی که هستی و به هرجایی که می رسی
شاد و خوشحال باشی
این وبم هم برای یادگاری می مونه
برای مرور خاطراتی که شاید اگه وجود نداشتن بهتر بود
|جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶| 20:46|زهـــــــرا|
برچسب:
نویسنده: النا ابراهیمی